سروده ای از : علی ضرغامی
در تیره شبِ حادثه فریاد رَسی نیست
جز دستِ من و دستِ تو دیگر مَدَدی نیست
از معجزه ی غیب مگو کین شبِ بیداد
محتاج چراغ است و به جز آن فَرَجی نیست
تا دستِ منو دستِ تو پیوند نگیرد
این قفلِ فروبسته به تدبیرِ کسی نیست
از تیرگیِ راه و شبِ تار مترسید
این راهِ پر از خار، حریفِ قَدَری نیست
برخیز و برافروز چراغی که در این شب
جز پرتوی تدبیرِ تو راهِ نفسی نیست
در سایه ی این همدلیِ روشن و بیدار
آن مدّعیِ پَست، بجز خار و خسی نیست
پایانِ شبِ تیره سحرگاهِ امید است
فردا زِ غم و سایه ی ظلمت اثری نیست
خورشید برآید ز پسِ این شبِ تاریک
خوش تر ز طلوعِ صبحِ فردا خبری نیست
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟