علی ضرغامی
در نامهی دوم پولس رسول به تیموتائوس، که از آخرین نوشتههای او پیش از شهادتش در روم به شمار میرود، عبارتی کوتاه اما درخشان دیده میشود؛ یادبودی از مردی بهنام اونسیفوروس که در لحظههای تاریک و متروک، چون نوری از مهربانی در دل شب تابید. او نه واعظی بزرگ بود، نه پیامآوری شناختهشده، و نه الهیدان یا شهیدی با آوازهای در تاریخ. اما همین سکوتِ تاریخی پیرامون نام او، فرصتی است برای دیدن آنچه خداوند در پنهانی میبیند: وفاداری، خدمت بیتوقع، و محبتی که در سختترین لحظات جلوه میکند.
پولس در زندان، رهاشده و فراموششده توسط بسیاری، از زبانش چنین جاری میسازد: «خداوند بر خاندان اونسیفوروس رحمت آورد، زیرا او بارها مرا تازه کرد و از زنجیر من شرم نداشت. بلکه چون در روم بود، با جدیت بسیار مرا جُستوجو کرد تا مرا یافت. خداوند به او عطا فرماید تا در آن روز، از رحمت خداوند بهرهمند شود!» (دوم تیموتائوس ۱:۱۶–۱۸). در میان اسامی بسیاری که پولس در نامههایش ذکر میکند—برخی به عنوان همکاران وفادار، برخی دیگر به عنوان کسانی که او را ترک کردند یا حتی به او آسیب زدند—اونسیفوروس برجسته میشود نه بهسبب قدرت یا اعتبار، بلکه بهخاطر وفاداری در زمانهای که وفاداری کمیاب بود.
در روزگاری که بسیاری از اطرافیان پولس، از جمله کسانی که زمانی در خدمت و سفر همراه او بودند، در هنگام خطر یا تهدید عقب نشستند، اونسیفوروس برخلاف جریان حرکت کرد. او «از زنجیر من شرم نداشت». این تعبیر ساده، باری سنگین دارد. در فرهنگ رومی، زندانی بودن با ننگ اجتماعی همراه بود؛ چه رسد به کسی که بهسبب ایمان به عیسی مسیح، متهم به تهدید نظم امپراتوری بود. اما اونسیفوروس، نهتنها از پولس شرم نکرد، بلکه در میان جمعیت ناشناس و فضای سنگین روم، او را جُستوجو کرد تا بیابد و خدمتش کند.
در نامه، هیچ اشارهای به گفتار اونسیفوروس نیست. او واعظه نمیکند، دفاعیهای ارائه نمیدهد، موعظهای در برابر نرون نمینماید. تنها کاری که میکند، این است که میرود، میجوید، و آرامش و تازهگی برای کسی به ارمغان میآورد که در تنگنای تنهایی و زنجیر است. شاید این همان چیزی است که در آسمان بزرگ خوانده میشود: وفاداری در سکوت.
در دنیای امروز، جایی که روابط انسانی بیشتر بر پایهی منفعت، حضور پررنگ در شبکههای اجتماعی، یا ارزشهای ابزاری تعریف میشود، شخصیت اونسیفوروس چالشی الهیاتی پیش روی ما میگذارد: آیا حاضریم در زمان شکست، در روزگار تنهایی، در کنار کسانی بایستیم که دیگران فراموش کردهاند؟ آیا حاضریم، بینام و بیادعا، در میان دود و تیرگی، نور کوچک اما حقیقی محبت باشیم؟ آیا ما نیز در موسم رنج دیگران، خود را به زحمت میاندازیم تا تنها نباشند؟
نام اونسیفوروس ممکن است در حافظهی تاریخی کلیسا چندان تکرار نشود، اما در دل پولس، جاودانه است. او نمونهای از کسانی است که در روز داوری، بنا به دعای رسول، از رحمت عظیم خدا برخوردار خواهند شد—نه بهخاطر کارهای عظیم عمومی، بلکه برای محبتهای کوچک و شخصی که در سکوت، اما در اوج وفاداری انجام شدند.
اونسیفوروس به ما میآموزد که خدمت، الزاماً به معنای منبر یا مأموریت بزرگ نیست. گاه، خدمت یعنی بودن. یعنی سرزدن به زندانی، ایستادن کنار دوست شکستخورده، گوش دادن به درد، یا حتی رساندن جرعهای محبت در زمان عطش روح. در جهانی که فریاد میزند «ببین من چه کردهام»، صدای اونسیفوروس آرام است، اما همچون زمزمهی خدا در کوهستان: واقعی، تغییرآفرین، و ماندگار.
باشد که ما نیز، بهسان او، در زمانهی بیوفایی، چونان دوستانی وفادار و خادمانی بیادعا، خدای محبت را در زندگی دیگران مجسم کنیم.
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟