علی ضرغامی
مقدمه:
تاریخ باستان مصر همواره در نقطه تلاقی اسطوره، دین و واقعیت تاریخی قرار داشته است. از یک سو، کتیبهها و آثار باستانی این سرزمین تصویری باشکوه از فرعونها و تمدنی مقتدر بهدست میدهند، و از سوی دیگر، متون مقدس یهودی-مسیحی روایتی متفاوت از برخورد مصر با اقوام بیگانه، بهویژه بنیاسرائیل، ارائه میکنند. یکی از پرسشهای مهم در این میان آن است که چرا فرعون زمان یوسف با گشادهرویی از او استقبال کرد و مقام والایی به او سپرد، اما چند نسل بعد، فرعون عصر موسی با خشونت و دشمنی قوم اسرائیل را به بند کشید. همچنین، چرا در کتیبهها و متون مصری نشانی از یوسف و حضور بنیاسرائیل یافت نمیشود؟ برای پاسخ به این پرسشها باید به سرگذشت قومی توجه کرد که بهطور موقت بر مصر فرمان راندند و بعدها با نفرت و انزجار از حافظه مصری حذف شدند: هیکسوسها. درک نقش و سرنوشت هیکسوسها نه تنها پرده از سیاستهای تاریخی مصر نسبت به بیگانگان برمیدارد، بلکه توضیح میدهد چرا حافظه رسمی مصریان هرگونه اشاره به اسرائیلیان و رهبران آنان را حذف کرد و چگونه این گذشته تلخ، برخورد متفاوت فرعونهای مصر با یوسف و موسی را رقم زد. این مقاله در پی آن است که با بررسی دادههای تاریخی و روایات دینی، تصویری جامع و چندلایه از این رخداد ارائه دهد.
در میان فصلهای کمتر شناختهشده تاریخ مصر باستان، دورهای وجود دارد که حضور قومی بیگانه سرنوشت این سرزمین را برای بیش از یک قرن دگرگون ساخت. این قوم که مصریان آنان را «حاکمان سرزمینهای بیگانه» مینامیدند، بعدها در تاریخنگاری یونانی و مدرن با نام «هیکسوسها» شناخته شدند. هیکسوسها در اصل گروهی سامیتبار بودند که ریشههایشان را باید در سرزمینهای شام و کنعان جستجو کرد؛ همان مناطقی که از دیرباز با مصر پیوندهای بازرگانی، نظامی و فرهنگی داشتند. حضور آنان در مصر، که در آغاز به شکل مهاجرتهای تدریجی و کارگری و بازرگانی بود، سرانجام به تأسیس دودمانی مستقل در دلتا انجامید و این تجربه تلخ برای مصریان، بعدها نقش مهمی در شکلگیری نگرش خصمانه به بیگانگان و بهویژه اقوام سامی ایفا کرد.
برای درک چگونگی قدرتگیری هیکسوسها، باید مصر در اواخر دوره پادشاهی میانه را در نظر گرفت. پس از اوج و شکوه دودمان دوازدهم، اقتدار سیاسی در مصر بهتدریج تضعیف شد و دودمان سیزدهم و چهاردهم نتوانستند انسجام ملی را حفظ کنند. در نتیجه، مصر وارد دورهای شد که تاریخنگاران آن را «میانه دوم» مینامند؛ دورانی آکنده از پراکندگی، حکومتهای محلی، و ضعف مرکز. دلتا، بهعنوان منطقهای باز و دروازهی ارتباطی با شام، بیش از دیگر نقاط در معرض نفوذ خارجی قرار گرفت. گروههای سامیزبان که در اسناد مصری «آمو» یا «عمّو» نامیده میشوند، از دیرباز به شکل کارگر، دامدار فصلی و بازرگان به مصر رفتوآمد داشتند. با شدت گرفتن بحران سیاسی و اقتصادی، برخی از این گروهها بهتدریج در دلتا ساکن شدند و پایگاههای محلی به دست آوردند. همین فرایند آهسته بود که زمینه را برای پیدایش یک حاکمیت خارجی در دلتا فراهم کرد.
در میانه قرن هفدهم پیش از میلاد، یکی از این خاندانهای بیگانه توانست بر بخشهای بزرگی از دلتا مسلط شود و سرانجام دودمان پانزدهم مصر را تشکیل دهد. آنها پایتخت خود را در شهری به نام آواریس بنا نهادند که در شرق دلتا قرار داشت. آواریس، به سبب موقعیت جغرافیاییاش، گرهگاه راههای ارتباطی نیل با شام و مدیترانه بود و همین امر به هیکسوسها امکان داد تا شبکههای تجاری گستردهای برقرار کنند. آثار باستانی به دست آمده از آواریس نشان میدهد که فرهنگ مادی این منطقه آمیزهای از عناصر مصری و سامی بوده است: خانهها و گورستانها نشانههایی از شیوههای کنعانی داشتند و ظروف و اشیای یافتشده ردّپای فرهنگهای شرقی را آشکار میسازد.
قدرت نظامی هیکسوسها بیش از هر چیز مدیون نوآوریهای فناورانهای بود که با خود به مصر آوردند. آنها اسب و ارابهی سبک جنگی را به این سرزمین معرفی کردند و همین برتری نظامی، در کنار ضعف حکومت مرکزی مصر، به آنان اجازه داد تا قلمرو خود را گسترش دهند. شاهانی چون خیان و اپوفیس نامشان در برخی مُهرها و آثار ثبت شده و نشان میدهد که حکومت هیکسوسی نه تنها در مصر بلکه در شبکههای منطقهای نیز شناخته شده بود. آنها بازرگانی فعال با کنعان، قبرس و حتی کرت داشتند و کالاهایی چون شراب، روغن و چوب را وارد میکردند و در عوض غلات و منسوجات صادر مینمودند.
با این حال، حضور بیگانگان در دلتا برای فرعونهای بومی در جنوب، بهویژه در تبس، به هیچوجه قابل تحمل نبود. مقاومت از همان آغاز شکل گرفت و سرانجام به جنگهای طولانی انجامید. شاهان تبسی، از سقننرع تا کاموسه و سپس احموسه، پیکارهایی را برای بازپسگیری دلتا آغاز کردند. در این جنگها، ارابههای جنگی هیکسوسها در برابر ارتش بازسازیشده تبسیان قرار گرفت. کتیبهها و آثار تبلیغاتی این دوره، هیکسوسها را «بیگانگان منفور» معرفی میکنند و از نفرت مصریان نسبت به سلطهی آنان خبر میدهند. سرانجام، احموسه توانست آواریس را فتح کند و هیکسوسها را تا جنوب کنعان عقب براند. آخرین پایگاه آنان در شاروهِن قرار داشت که پس از محاصرهای چندساله سقوط کرد. بدین ترتیب، هیکسوسها از صحنه تاریخ مصر حذف شدند و دودمان هجدهم و پادشاهی نو آغاز شد؛ دورانی که با شکوفایی و گسترش قدرت مصر در شام همراه بود.
این شکست پیامدهایی عمیق در حافظه تاریخی مصریان داشت. از آن پس، هرگونه حضور بیگانه در دلتا با بدگمانی شدید نگریسته میشد. خاطره تلخ سلطه هیکسوسها در ذهنیت جمعی و تبلیغات رسمی مصر بهعنوان دورهای تاریک ثبت شد. هنر و ادبیات این عصر تصویری کلیشهای و تحقیرآمیز از «آسیاییان» ارائه میداد. همین پیشداوری ساختاری، زمینهساز برخوردهای سختگیرانه بعدی با جمعیتهای سامیتبار ساکن دلتا شد.
با برچیده شدن سلطه هیکسوسها و استقرار دودمان هجدهم، مصر وارد دورهای شد که در تاریخنگاری باستانشناسان «امپراتوری» نام گرفته است. شاهانی چون احموسه، تحوتمس سوم و رامسس دوم سرزمینهای شام و فلسطین را در دست گرفتند تا از تکرار خطر هیکسوسی جلوگیری کنند. همین پسزمینه تاریخی موجب شد که مصریان به هر گروه سامیتبار با دیده بدگمانی بنگرند. دلتا که پیشتر جایگاه مهاجران آسیایی بود، همچنان محل زندگی جماعتهای سامی باقی ماند، اما اینبار کنترل شدیدتر و نگاه خصمانهتری از سوی حکومت مرکزی بر آنان اعمال میشد. در چنین بستری است که باید جایگاه یوسف و بنیاسرائیل و نیز رفتار متفاوت فراعنه نسبت به آنان را درک کرد.
روایت کتاب مقدس میگوید که یوسف در پی ماجرای فروش به بردگی، به مصر آمد و پس از فراز و نشیبهایی، به مقام بلندمرتبهای در دربار فرعون رسید. او توانست بهواسطه تعبیر خوابهای فرعون، آینده قحطی را پیشبینی کند و در مدیریت بحران غذایی نقشی حیاتی ایفا نماید. حضور یوسف در دربار فرعون، و احترام و امتیازی که به او و خاندانش داده شد، نشانگر آن است که در آن زمان، درهای مصر به روی بیگانگان بسته نبوده و حتی یک سامی میتوانست در بالاترین مناصب قدرت قرار گیرد. این تصویر اگرچه از منظر متون مصری بهطور مستقیم تأیید نمیشود، اما با شرایط تاریخی دوره هیکسوسها همخوانیهایی دارد. برخی محققان بر این باورند که داستان یوسف در بستر همان نفوذ سامیان در مصر قابل فهم است؛ چرا که در عصر هیکسوسها، مقامات بلندپایهای با ریشههای آسیایی وجود داشتند و حتی بر تخت سلطنت نشستند. از این رو، طبیعی مینماید که شخصیتی سامی چون یوسف بتواند در محیطی چنین شکل گرفته، به جایگاه ارجمند دست یابد.
اما چرا نام یوسف یا حتی اشارهای مستقیم به بنیاسرائیل در کتیبهها و اسناد مصری دیده نمیشود؟ پاسخ به این پرسش در چند سطح قابل بررسی است. نخست آنکه مصریان باستان اساساً عادت نداشتند که به اقوام بیگانه یا مهاجران غیرمصری به تفصیل بپردازند، مگر در مقام دشمن یا فاتح. حضور بیگانگان در مصر بیشتر به شکل محذوف و حاشیهای در اسناد رسمی انعکاس مییافت. کتیبههای سلطنتی مصر عمدتاً ابزار تبلیغاتی برای نمایش قدرت شاهان و مشروعیتبخشی به آنان بود و به همین دلیل، از هرگونه ثبت رویدادهایی که حضور بیگانگان را مثبت جلوه دهد پرهیز میشد. دوم آنکه خاطره تلخ هیکسوسها باعث شد تا هرگونه اشاره به نفوذ سامیان در تاریخ رسمی مصر به نوعی سانسور شود. از نگاه مصریانِ پادشاهی نو، بهتر آن بود که چنین گذشتهای به دست فراموشی سپرده شود تا شکوه و اقتدار جدید خدشهدار نگردد.
با گذشت زمان، جمعیت سامیتبار بنیاسرائیل که بهدنبال مهاجرت خاندان یعقوب به مصر در دلتا سکونت گزیده بودند، بهتدریج افزایش یافتند. اگر آغاز این سکونت را در دوران رونق ارتباطات مصر و کنعان بدانیم، آنگاه میتوان دریافت که نسلهای بعدی بنیاسرائیل در مصر پس از برچیده شدن هیکسوسها زندگی میکردند. در این مقطع، حافظه تاریخی مصریان از سلطه بیگانگان هنوز زنده بود و طبیعی است که با تردید و خصومت به جماعتی آسیاییتبار که رو به فزونی میرفتند، مینگریستند. از همینجاست که میتوان دلیل تغییر رفتار فرعونی که در عصر موسی ذکر شده است را توضیح داد. فرعونی که در زمان یوسف قدرت را در دست داشت، در فضایی میزیست که حضور بیگانگان و حتی حاکمان سامی هنوز امری پذیرفته یا حداقل واقعیتی جاری بود. اما فرعونهای پادشاهی نو، بهویژه پس از تجربه هیکسوسها، به هیچوجه تحمل رشد یک جماعت آسیایی در دلتا را نداشتند.
کتاب خروج به روشنی اشاره میکند که «فرعون تازهای برخاست که یوسف را نمیشناخت». این تعبیر نه صرفاً یک تغییر فردی در قدرت، بلکه بیانگر تغییر یک دوران تاریخی است. در این عصر، سیاست مصر نسبت به بیگانگان بر پایه سوءظن و کنترل شدید شکل گرفته بود. فرعون نگران بود که جماعت بنیاسرائیل در صورت وقوع جنگی با دشمنان آسیایی، به آنان بپیوندند و مصر را از پشت خنجر بزنند. چنین هراسی ریشه در همان خاطره تاریخی سلطه هیکسوسها داشت. برای همین، سیاست سختگیرانهای علیه بنیاسرائیل به اجرا گذاشته شد: آنها به بیگاری گرفته شدند، تحت فشار و سرکوب قرار گرفتند و رشد جمعیتیشان با فرمان قتل نوزادان پسر مهار شد.
این تغییر رفتار را اگر در پرتو تاریخ مصر بنگریم، نه یک رویداد ناگهانی بلکه نتیجه منطقی تجربههای تلخ گذشته است. مصریانی که یکبار سلطه خارجی را تحمل کرده بودند، نمیخواستند دوباره شاهد شکلگیری یک قدرت بیگانه در خاک خود باشند. به همین سبب، برخورد فرعون با بنیاسرائیل در عصر موسی میتواند بازتاب مستقیم خاطره هیکسوسها باشد.
درک پیوند میان حافظه تاریخی مصریان از سلطه هیکسوسها و روایت کتاب مقدس از رفتار فرعون با بنیاسرائیل، کلید فهم این تضاد ظاهری است که چرا یوسف در مصر مورد احترام قرار گرفت ولی چند قرن بعد قوم او به سختترین شکل سرکوب شدند. یوسف در زمانی به قدرت رسید که مصر پذیرای عناصر آسیایی بود، یا حداقل مجبور بود چنین نفوذی را تحمل کند. بنابراین، یک بیگانه سامی میتوانست در دربار نفوذ یابد و حتی نقشی تعیینکننده در اداره کشور ایفا کند. اما با زوال هیکسوسها، حافظه مصریان از سلطه بیگانگان به یک زخم تاریخی بدل شد که قرنها اثرش باقی ماند. در چنین فضایی، بنیاسرائیل که بهعنوان یک جماعت آسیایی در دلتا حضور داشتند، به چشم دشمنان بالقوه نگریسته میشدند، حتی اگر در نسلهای نخستینشان روابطی دوستانه با مصر داشتند.
نکته مهمی که باید به آن توجه کرد، سنتهای نگارش تاریخ در مصر باستان است. برخلاف انتظار ما امروز که تاریخ را بهصورت روایت جامع ثبت میکنیم، مصریان کتیبهها و اسناد رسمی را بیشتر برای نمایش قدرت شاهان و مشروعیت آنان به کار میبردند. هرچه با این هدف همخوان نبود، یا بهکلی حذف میشد یا تنها به شکلی مبهم و نمادین ثبت میگردید. به همین دلیل، ما در کتیبههای مصری اشارهای به یوسف یا خاندان یعقوب نمییابیم. یوسف هرچند بر اساس روایت کتاب مقدس جایگاه بزرگی داشت، اما از نگاه مصریان یک بیگانه بود و ذکر نام او در کتیبههای سلطنتی نه تنها افتخاری برای فرعون محسوب نمیشد، بلکه حتی میتوانست یادآور نفوذ سامیان باشد که مصریان در قرنهای بعد به عمد آن را نادیده گرفتند. درست همانطور که پس از بیرون راندن هیکسوسها، تاریخنگاران مصری کوشیدند نام و یاد آنان را از متون رسمی محو کنند.
از سوی دیگر، میتوان چنین پنداشت که شخصیت یوسف و نقش او در روایت کتاب مقدس به گونهای با خاطره یا تصویر ذهنی مصریان از کارگزاران سامی در عصر هیکسوسها درآمیخته است. در منابع مصری، ما از مقامات آسیایی میشنویم که در امور حکومتی نقش داشتند، هرچند نامشان در حد شخصیتهای منفرد باقی مانده است. این واقعیت تاریخی میتواند بستر اجتماعی و فرهنگی لازم برای پذیرش داستان یوسف در مصر را فراهم کرده باشد. به بیان دیگر، حتی اگر نتوان یوسف را با قطعیت تاریخی در اسناد مصری یافت، شرایط زمانه او بهخوبی با آنچه کتاب مقدس شرح میدهد، همخوانی دارد.
حال اگر به دوران موسی بنگریم، شرایط به کلی متفاوت بود. مصر پادشاهی نو در اوج قدرت نظامی و سیاسی خود قرار داشت و هیچ تمایلی به تکرار تجربه هیکسوسها نداشت. بنیاسرائیل که در نسلهای متوالی در دلتا ساکن بودند، به لحاظ جمعیتی رشد کردند و برای مصریان بهصورت تهدیدی بالقوه درآمدند. فرعون نگران بود که در صورت جنگ با دشمنان آسیایی ــ چون حوریان یا حتی اقوام کنعانی ــ این جماعت سامی در داخل مصر به یاری بیگانگان برخیزند. از همینجاست که فرمانهای سختگیرانه صادر میشود: کار اجباری، سرکوب و حتی کشتن نوزادان پسر. این سیاست را میتوان واکنش دفاعی مصریان دانست که ریشه در همان حافظه تاریخی تلخ از سلطه بیگانگان داشت. بدینترتیب، تفاوت رفتار فرعون با یوسف و موسی بیش از آنکه تضاد شخصیتی یا اخلاقی باشد، بازتاب شرایط تاریخی و ذهنیت جمعی مصریان است.
یکی دیگر از دلایل نبود نام یوسف در اسناد مصری را باید در ماهیت هویتسازی فرهنگی مصر جست. مصریان به شدت بر «مصری بودن» بهعنوان معیار اصلی افتخار و هویت تکیه داشتند. هر کسی که خارج از این چهارچوب قرار میگرفت، خواه برده یا مهاجر یا حتی مقام عالیرتبه، باز در تاریخ رسمی جایی نداشت مگر آنکه بهطور کامل در فرهنگ مصری حل شده باشد. از این منظر، حذف نام یوسف یا سکوت در برابر وجود بنیاسرائیل، بخشی از راهبرد هویتسازی مصر بود تا گذشتهای یکدست و بیخلل برای خود تصویر کند.
بنابراین، اگر پرسش کنیم که چرا در متون مصر یادی از یوسف نیست، باید پاسخ دهیم که این سکوت لزوماً به معنای انکار وجود او یا عدم صحت روایت کتاب مقدس نیست، بلکه بیشتر بازتاب سنت تاریخنگاری مصر و سیاست آگاهانه حذف یا سانسور یاد بیگانگان است. اگر هم بپرسیم چرا فرعون موسی چنین سختگیرانه با بنیاسرائیل برخورد کرد، دلیل آن را باید در پیوند میان ترس تاریخی از سلطه سامیان و واقعیت اجتماعیِ رشد جمعیت اسرائیلیان در دلتا یافت. این دو عامل دست به دست هم دادند تا از میهمانان دیروز، دشمنان امروز ساخته شود.
جمع بندی و نتیجه گیری:
وقتی به سرگذشت هیکسوسها و تأثیر آنان بر تاریخ مصر مینگریم، درمییابیم که حضور و سلطه آنان نه تنها یک برهه سیاسی و نظامی در گذشته مصر بود، بلکه بهمثابه یک زخم روانی و فرهنگی در حافظه جمعی مصریان نقش بست. برای مردمی که همواره بر «پاکی خون» و «برتری تمدن خود» تأکید داشتند، آنکه بیگانگان سامی بتوانند مدتی طولانی بر تخت سلطنت تکیه بزنند، تحقیر بزرگی بود. به همین دلیل پس از بیرون راندن هیکسوسها، تمام تلاش حاکمان و کاتبان این بود که یاد و نام آنان را از حافظه رسمی حذف کنند. همین الگو بعدها در مواجهه با هرگونه حضور یا نفوذ بیگانه در مصر تکرار شد. در این چارچوب میتوان درک کرد که چرا مصریان نسبت به حضور بنیاسرائیل در دلتا حساس شدند و چرا کتیبهها و متون رسمی هیچ یادی از شخصیتهایی چون یوسف نکردهاند.
روایت کتاب مقدس از برآمدن یوسف در مصر، بافتی اجتماعی و تاریخی دارد که با دادههای باستانشناسی همخوانی نشان میدهد. نفوذ سامیان در دربار مصر در دوران هیکسوسها و حتی پس از آن، امکان صعود یک شخصیت بیگانه به مقام عالیرتبه را فراهم میکرد. از این منظر، یوسف نه تنها یک شخصیت دینی، بلکه یک نمونه تاریخی از این پدیده است. هرچند مصریان به دلایل ایدئولوژیک و هویتی نام او را ثبت نکردند، اما همین سکوت را باید نشانهای غیرمستقیم از صحت امکان چنین روایتی دانست. در حقیقت، حذف یک نام همیشه به معنای انکار واقعیت نیست، بلکه گاه به معنای تهدیدآمیز بودن آن نام برای نظم سیاسی و فرهنگی مسلط است.
تفاوت میان رفتار فرعون در زمان یوسف و فرعون در زمان موسی نیز بهخوبی در پرتو همین تاریخ روشن میشود. یوسف در دورهای شکوفا شد که مصر هنوز پذیرای نفوذ سامیان بود یا ناگزیر به پذیرش آن بود. او با تدبیر و نقش نجاتبخشش در زمان قحطی، حتی میتوانست از نظر مصریان مفید و سودمند تلقی شود. اما در زمان موسی، شرایط تغییر کرده بود. مصر به یک قدرت نظامی مقتدر بدل شده بود که هویت خود را در مخالفت با بیگانگان بازسازی کرده بود. بنیاسرائیل در نگاه مصریان نه یک قوم میهمان، بلکه تهدیدی جمعیتی و سیاسی بودند. همین نگرانی بود که به صدور فرمانهای سختگیرانه و سرکوب بیرحمانه آنان انجامید. بنابراین، تضاد میان احترام به یوسف و دشمنی با موسی، در حقیقت تضادی میان دو دوره تاریخی متفاوت است، نه میان دو فرعون به معنای فردی.
از منظر الهیاتی نیز این روند معنا دارد. کتاب مقدس نشان میدهد که چگونه خداوند از مسیرهای گوناگون تاریخ استفاده میکند تا مقاصد خود را به انجام رساند. یوسف ابزاری برای نجات قوم خود در دل مصر شد، اما همین مصر بعدها به مکانی برای آزمایش و رهایی بنیاسرائیل تبدیل شد. بنابراین، سکوت تاریخ مصر یا دشمنی فرعون، نه خللی در واقعیت این روایت ایجاد میکند و نه مانع از انتقال پیام الهی آن میشود. بلکه حتی میتوان گفت همین سکوت تاریخی، نشان از آن دارد که قوم خداوند در جهان همواره در معرض حذف و انکار بودهاند، اما در نهایت رسالت و سرنوشتشان تحقق یافته است.
بهطور خلاصه، بررسی هیکسوسها و جایگاه آنان در تاریخ مصر نشان میدهد که زمینه برای ظهور یک شخصیت سامی در مقام بلندپایه همچون یوسف وجود داشته است. حذف نام یوسف از متون مصری را باید در سنت تاریخنگاری خاص مصر و سیاست آگاهانه حذف بیگانگان جست، نه در انکار تاریخی او. رفتار فرعون در زمان موسی نیز پاسخی بود به ترس تاریخی مصریان از بازگشت سلطه بیگانگان و نگرانی از رشد جمعیت اسرائیلیان. بنابراین، کل این روایت از زاویه تاریخی و دینی یکپارچه و معنادار جلوه میکند: گذشته تلخ سلطه هیکسوسها، زمینه احترام به یوسف را ممکن ساخت، اما همان گذشته تلخ نیز دشمنی و سرکوب بنیاسرائیل در زمان موسی را رقم زد.
در نهایت، این ماجرا نه تنها یک بررسی تاریخی است، بلکه نمونهای از چگونگی درهمتنیدگی تاریخ و الهیات است؛ جایی که اسناد باستانی، حافظه فرهنگی، و روایتهای دینی دست به دست هم میدهند تا تصویری چندلایه از سرنوشت یک قوم و پیام الهی ارائه دهند.
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟