رویای آزادی

سروده ای از : علی ضرغامی

دیرگاهی بود،

درونِ کوچه‌های سردِ بی‌روزن،

صدای پای مرگ، جاری بود

زمستان،

بر دیارِ خسته حاکم بود و

آرزوها، زیرِ پا در سایهٔ ظلمت،

پامالِ خشمِ کورِ این

 دیوانِ شب بود

​ درونِ سینه‌های تنگ،

شوقی نهان پیوسته می‌جوشید

در عمقِ سکوتِ یک شبِ بی رنگ

 ناگهان فریادِ خشم‌آلودِ خلقی

 شعله‌ور گردید

و سر دادند نوایی نو

 برای فتح و آبادی

برای زن،

برای زندگی

آزادی

​شکست آن بارگاهِ حاکمانِ شوم،

و بر خاکسترِ تلخِ شبِ دیرین،

ققنوسِ رهایی بال و پر بگشود

زمین از خوابِ سنگین و

خونین‌رنگِ خود برخاست

فروپاشید سقفِ تیرهٔ ظلمت،

و در هر گوشه از این خاکِ پُرمحنت،

به جای خشم و نفرت،

خروشِ زندگی برخاست

​میانِ تلِ دود و آوارِ فروپاشیده از هر سو،

برآمد چهرهٔ خورشیدِ بی‌پروا

و خلقی کز جفای تیرگی‌ها

جان به لب بودند،

گشودند چشم بر طلوعِ روشنِ فردا

​فروافتاد از پا و از دستان زندانی،

غل و زنجیرِ سنگینِ هزاران‌سالهٔ دژخیم

و در پهنایِ این بومِ رها از بند،

طنین‌انداز شد

 آنک بانگِ آزادی

​به زیرِ پایِ این پیل‌افکنانِ عرصهٔ پیکار،

نگینِ پادشاهیِ ستم

بر خاکِ سرد افتاد

اینک

به جایِ اشکِ حسرت،

بر مزارِ سرخِ قهرمانان،

خونِ پاکِ شب‌نوردان را

شرابِ فتح می‌سازند

در جامِ سحرگاهان!

​دگر زنجیر و دهلیزِ سیاهی‌ها،

نمی‌گنجد در این سامان

ببین! خورشیدِ پیرِ ما،

ز پشتِ پرده‌های تیرگی

بر ویرانه‌های قصرِ دژخیمان،

عریان برآمد باز، از پیِ طوفان!

​وز لابلای زخم‌های کهنهٔ این خاک،

گلِ سرخِ امید و روشنی روئید

زمین از عمقِ جانِ خویش،

بارِ دیگر عطرِ زندگی بوئید،

و در آیینه‌ی خورشید

طلوعِ صبحِ آزادی

جاودان گردید

دیدگاه

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟