سروده ای از : علی ضرغامی
چه ها در خلوتِ غم با دلِ بی مُدّعا کردم
که خود را بی سبب آواره ی هر ناکجا کردم
نصیحت کردم این دل را ،که دست از عاشقی بردار
شنید این پند را، اما خودم را مبتلا کردم
طبیبان چاره ی دردِ دلِ شیدا نمیدانند
که من این دردِ پنهان را ،به جانِ خود دوا کردم
بدیدم تیرِ بیدادش، ولی خود را زدم بر خواب
ندیدم مکرِ چشمانش، خطا پشتِ خطا کردم
وفاداری نمودم تا ببیند صدقِ پیمانم
ندانستم که دل را، وقفِ یاری بی وفا کردم
به سوزِ سینه سر کردم تمامِ عمر در هجران
ببین با جانِ خود، دور از رخِ جانان چه ها کردم
نه دستی سویِ او بردم، نه گشتم طالبِ وصلی
زِ امیدِ وصالش، عاقبت خود را جدا کردم
نگفتم با کسی از آتشِ پنهانِ در جانم
ولی آخر به دستِ خویش، خود را بر مَلا کردم
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟