علی ضرغامی
یکی از بحثهای چالشبرانگیز در مواجهه با متون مقدس، بهویژه کتاب مقدس عبری (عهد عتیق)، وجود آیاتی است که در آنها به فرمان الهی، قومهایی مورد داوری، حمله و گاه نابودی قرار میگیرند. برای بسیاری از خوانندگان امروزی که با نگاه مدرنِ حقوق بشری، صلحطلبی و اخلاق فردی پرورش یافتهاند، چنین آیات و فرمانهایی ممکن است در نگاه اول خشن، غیرقابل توجیه یا حتی متناقض با تصویر محبتآمیز خداوند در عهد جدید به نظر برسد. سؤال از اینکه آیا خدا در کتاب مقدس دستور قتل انسانها را داده است، سؤالی است که هم در میان باورمندان و هم در بین منتقدان مسیحیت مطرح بوده است. این سؤال اغلب از دل متون عهد عتیق، مخصوصاً در بخشهایی چون فتح کنعان، قوانین شریعت موسی، و مجازاتهای قومی نشأت میگیرد. در ظاهر امر، بخشهایی از تورات، مانند سفر تثنیه، یوشع و اول سموئیل، حاوی فرمانهای الهی برای نابودسازی اقوامی چون کنعانیها، عمالیقیها و دیگر دشمنان اسرائیل است. اما برای درک درست این موضوع، نیاز به بررسی تاریخی، فرهنگی، و الهیاتی عمیقی داریم تا دچار سوءبرداشت نشویم.
نخست اینکه، چنین فرمانهایی ناظر به دورهای خاص از تاریخ قوم اسرائیل هستند، نه احکام همیشگی برای همه دورانها. بهعبارت دیگر، این دستورات دارای کاربرد زمانی محدود هستند که تنها در چارچوب شرایط خاص تاریخی، فرهنگی و الهیاتی آن زمان معنا دارند. بنابراین نمیتوان آنها را به عنوان نسخهای جهانی و دائمی برای همه مؤمنان و در همه اعصار تفسیر کرد.
باید توجه داشت که این فرمانها در چارچوب خاص تاریخی و قومشناختی قرار دارند. اسرائیل در آن زمان یک ملت نوپا بود که از بندگی مصر بیرون آمده بود و وارد زمینی میشد که قومهایی با فرهنگهای خشونتبار، کودککشی، بتپرستی خشن و فساد اخلاقی در آن ساکن بودند. خدای کتاب مقدس این اقوام را بهخاطر دههها یا حتی قرنها گناه، داوری میکرد (پیدایش ۱۵:۱۶). نابودسازی آنها، داوریای الهی بود که از طریق قوم اسرائیل صورت میگرفت، نه یک عمل صرفاً سیاسی یا قومی.
اما این نوع احکام تنها در شرایط خاص و برای دورهای خاص صادر شد. آنها بخشی از برنامه نجات جهانی خدا بودند، که در آن اسرائیل باید از آلودگی معنوی و اخلاقی حفظ میشد تا بتواند واسطه برکت برای تمام ملل گردد (پیدایش ۱۲:۳). بنابراین، فرمانهای جنگی یا مجازاتهای مرگ، نه یک الگوی کلی برای همیشه، بلکه ابزارهای خاص برای محافظت و هدایت قوم در برههای حساس از تاریخ نجات بودند. این احکام برای تمام نسلها و تمام زمانها صادر نشدند.
نکته مهم دیگر آن است که خود عهد عتیق نیز اعمال خشونت را صرفاً مجاز یا مطلوب نمیدانست. پیامبران عهد عتیق بارها علیه خشونت، ظلم و بیعدالتی موضع گرفتند (اشعیا ۱:۱۵-۱۷؛ عاموس ۵:۲۴). خدای عهد عتیق، خدای محبت، رحمت و صبر نیز هست (خروج ۳۴:۶-۷). بنابراین، تصویر کامل از خدا در عهد عتیق بسیار پیچیدهتر از کاریکاتور خشنی است که گاهی ترسیم میشود.موضوع مهم، درک زمینه فرهنگی و اجتماعی دوران باستان است. در دنیای باستان، جنگ و خشونت نهتنها رایج، بلکه تا حدی پذیرفتهشده و حتی اجتنابناپذیر بود. اقوام گوناگون در نزاع برای بقا، منابع طبیعی، زمین، یا قدرت سیاسی، ناچار به جنگ بودند. پیروزی در جنگ اغلب با قتل عام دشمنان یا به اسارت بردن آنها همراه بود، و این کار در آن زمان به عنوان خشونتی مذموم یا غیرانسانی تلقی نمیشد، بلکه بخشی از نظم رایج دنیای باستان بود. بنابراین، فرمانهایی مانند نابودی کنعانیان یا عمّالیقیان را باید در بستر چنین ساختار فکری و سیاسی دوران فهمید، نه با معیارهای انسانی و اخلاقی دنیای مدرن.
همچنین باید از تفسیر تحتاللفظی و غیرتاریخی این متون پرهیز کرد. بسیاری از فرمانها، بهویژه در کتابهایی مانند یوشع، ممکن است دارای ابعاد نمادین، اسطورهای یا الهیاتی باشند و نه گزارشهایی دقیق از رخدادهای تاریخی. برخی از محققان بر این باورند که زبان و روایتهای کتاب مقدس در مواردی ادبی و اغراقآمیز است تا پیام الهی را پررنگتر کند، نه آنکه صرفاً واقعیتهای میدانی را گزارش دهد. بنابراین، خشونت در این متون ممکن است بیش از آنکه دعوتی به تکرار رفتار باشد، بیانگر شدت داوری و جدیت قداست الهی باشد.
با ورود به عهد جدید، محوریت مکاشفه الهی بر شخص عیسی مسیح متمرکز میشود. عیسی نهتنها تعالیم محبت، بخشش و عدم انتقام را تعلیم داد، بلکه خود نمونهای از این رفتار را نشان داد. او فرمود: «دشمنان خود را محبت کنید و برای کسانی که به شما آزار میرسانند دعا کنید» (متی ۵:۴۴). در عیسی، ما چهرهای کامل از خدای محبت و فیض را میبینیم؛ نه به این دلیل که خدا تغییر کرده، بلکه چون مرحلهای جدید از نقشه نجات آغاز شده است.
بنابراین، تفاوت میان عهد عتیق و عهد جدید در ظاهر برخورد خدا با انسانها، نه از دوگانگی در ذات خدا، بلکه از تفاوت در مراحل مکاشفه و اهداف الهی ناشی میشود. در عهد عتیق، خدا با یک قوم خاص کار میکرد تا زمینه آمدن نجاتدهنده جهانی را فراهم کند. در عهد جدید، همان خدا از طریق پسر خود، نجات را به تمام دنیا عرضه میکند و از پیروانش میخواهد که حاملان صلح و محبت باشند، نه ابزار مجازات یا داوری.
از نظر کاربردی، هیچیک از فرمانهای جنگی عهد عتیق برای مسیحیان امروز الزامآور نیست. نهتنها زیرا این احکام به شرایط خاص اسرائیل با آن اقوام مربوط میشد، بلکه چون عهد جدید ما را به الگویی متفاوت از اطاعت فرا میخواند. رسالههای پولس، پطرس و یوحنا بارها تأکید میکنند که جنگ ما، جنگی روحانی است نه جسمانی (افسسیان ۶:۱۲). در نتیجه، هیچ توجیه الهیاتی وجود ندارد که مسیحیان امروز بر اساس این آیات، اقدام به خشونت علیه دیگران کنند.
مسیحیان برای درک پیامهای اخلاقی و ایمانی متون مقدس، همواره باید از اصل تفسیر مسیحمحور استفاده کنند. یعنی تمامی کتاب مقدس، از پیدایش تا مکاشفه، باید در پرتو شخصیت، تعلیم و عمل عیسی مسیح تفسیر شود. اگر فرمانی یا داستانی با روح تعالیم عیسی ناسازگار به نظر برسد، لازم است از منظر تاریخی، فرهنگی یا تمثیلی به آن نگریست، نه آنکه آن را به عنوان الگوی رفتاری برای پیروی، در زندگی امروز به کار بست.
علاوه بر این، یکی از مهمترین جنبههای تمایز عهد جدید، معرفی صلیب به عنوان مرکز داوری و فیض است. خشم الهی که در عهد عتیق با مجازاتهای تاریخی آشکار میشد، در عهد جدید بر صلیب عیسی ریخته میشود. او داوری خدا را بر خود پذیرفت تا دیگران از مجازات نجات یابند. این مفهوم، ماهیت شریعت را دگرگون میکند. قانون قصاص جای خود را به فیض، بخشش و اصلاح میدهد.
با این نگاه، ما نه با دو خدا مواجه هستیم، بلکه با یک خدای واحد که در زمانها و بسترهای متفاوت، برنامه نجات خود را در سطوح مختلف مکاشفه کرده است. عیسی خود تأکید میکند که «نیامدهام تا شریعت را منسوخ کنم، بلکه تا آن را به کمال برسانم» (متی ۵:۱۷). این کمال، نه در خشونت، بلکه در فیض و حقیقت ظاهر میشود.
در پایان باید گفت که درک درست از دستورات مربوط به کشتار در عهد عتیق، تنها با شناخت عمیق از کل نقشه نجات، مکاشفه تدریجی، بستر تاریخی و شخصیت خدا امکانپذیر است. خدای کتاب مقدس، هم خدای قدوسیت و داوری است و هم خدای فیض و محبت. این دو، در تضاد با هم نیستند بلکه در صلیب عیسی مسیح به کاملترین شکل در هم آمیختهاند.
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟