علی ضرغامی
مدتی است که با بیماری افسردگی درگیرم. افسردگی، برخلاف تصور بسیاری، تنها یک حالت موقتی از غم نیست؛ بلکه نوعی فرسودگی درونی است که جسم، روح و روان انسان را در هم میتند. برای من، این بیماری نه از کمبود ایمان، بلکه از زخمهای انباشتهشدهای حادث شد که حاصل سالها زندگی در غربت، بیثباتی، دوری از خانواده، و فشارهای پناهندگی بود. احساس تنهایی در فرهنگی بیگانه، اضطراب از آیندهای نامعلوم و سکوت طولانی در برابر دردهایی که نمیتوانی برای کسی توضیح دهی، ذهن و جان انسان را خسته میکند.به قول صادق هدایت، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره ،روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. این زخمها را نمیتوان به کسی اظهار کرد.
به هر حال، در میانه این دوران، درباره این موضوع با یکی از عزیزان کلیسا صحبت کردم. او با نیت خیر، اما بدون درک عمیق از واقعیت روان انسان، گفت: «برو ایمانت را مورد بازنگری قرار بده! راستش را بخواهید ، با اینکه میدانم آن برادر، نیت خیر داشت، اما این جمله برایم تلختر از خود بیماری بود. چرا که در پس آن، یک قضاوت پنهان وجود داشت: اینکه ایمان واقعی، انسان را از احساس ضعف، اندوه یا افسردگی مصون میکند. اما آیا واقعاً کتاب مقدس چنین میآموزد؟
کتاب مقدس، برخلاف برخی برداشتهای سطحی، تصویری بسیار انسانی از ایمان ارائه میدهد. ایمان در کتاب مقدس یعنی اعتماد به خدا در دل تاریکی، نه خروج از تاریکی. ایمانداران حقیقی در کتاب مقدس، ابرقهرمانهای بیاحساس نبودند؛ بلکه انسانهایی بودند با تمام ضعفها، ترسها و شکستهایشان، اما با یک تمایز بزرگ: در میان تاریکی، هنوز به خدا چسبیده بودند.
نگاهی به مزامیر کافی است تا ببینیم افسردگی و اضطراب چقدر در تجربه ایمانی جای دارند. داوود، پادشاه بزرگ اسرائیل، کسی که خدا او را «مطابق دل خود» نامید، بارها از عمق اندوه سخن گفت:> «چرا ای جان من افسردهای و چرا در درونم مضطربی؟ به خدا امید دار، زیرا باز او را خواهم ستود.» (مزمور ۴۲:۵)در این کلمات، نوعی تضاد زیبا وجود دارد: داوود همزمان هم افسرده است و هم امیدوار. این همان تنش مقدسی است که بسیاری از ایمانداران واقعی تجربه میکنند — دردی که انکار نمیشود، اما تسلیمش هم نمیشوند. افسردگی او نشانه بیایمانی نبود، بلکه بخش طبیعی از سفر روحانی انسان در جهانی شکسته بود.
به همین شکل، ایوب نیز در میان رنجهای بیپایانش گفت:> «جانم از زندگی سیر شده است؛ شکایت خود را به زبان میآورم، در تلخی جان خود سخن میگویم.» (ایوب ۱۰:۱)کلمات او نه اعتراض به ایمان، بلکه گفتوگوی صادقانه با خدایی است که هنوز به حضورش باور دارد. ایمان ایوب در این نبود که همیشه لبخند بزند، بلکه در این بود که با تمام تلخیها، هنوز با خدا حرف میزد. حتی الیاس نبی، مرد معجزهها و آتش آسمانی، روزی به خدا گفت:> «ای خداوند، جانم را بگیر، زیرا از پدرانم بهتر نیستم.» (اول پادشاهان ۱۹:۴)او به معنای واقعی کلمه دچار افسردگی شد؛ از خدمت خسته بود، احساس بیثمر بودن میکرد و آرزوی مرگ داشت. پاسخ خدا چه بود؟ سرزنش؟ نه. خدا او را نفرین نکرد که چرا ایمانش کم شده. او به الیاس غذا، استراحت و حضور آرام خود را داد. به او نشان داد که گاهی درمان روح، نه موعظه، بلکه نوازش پدرانه خداست.
در عهد جدید، این الگوی الهی ادامه مییابد. پولس رسول درباره «خار در جسم» خود سخن میگوید؛ چیزی که به نظر میرسد او را عمیقاً آزرده کرده بود — چه جسمی، چه روانی. او سه بار از خدا خواست تا آن را بردارد، اما پاسخ شنید:> «فیض من تو را کافی است، زیرا قدرت من در ضعف کامل میگردد.» (دوم قرنتیان ۱۲:۹)این آیه، نقطه مقابل تمام برداشتهای غلط از ایمان است. در منطق خدا، ایمان کامل در نبود ضعف نیست، بلکه در اعتراف به ضعف و تکیه بر فیض اوست.و اگر بخواهیم به نهایت این درک برسیم، باید به خود عیسی نگاه کنیم. در باغ جتسیمانی، پیش از دستگیری و صلیب، گفت:> «جان من از اندوه تا به مرگ افسرده است.» (متی ۲۶:۳۸)اگر افسردگی یا غم شدید، نشانه ضعف ایمان بود، پس باید بگوییم که خود عیسی هم ضعف ایمان داشت! اما او در همان لحظه، در نهایت اطاعت گفت: «نه به اراده من، بلکه به اراده تو.»
ایمان حقیقی، همینجاست — در دل اضطراب، ترس و افسردگی، باز هم اعتماد کردن به اراده خدا.یکی از بزرگترین اشتباهاتی که در برخی محافل کلیسایی دیده میشود، این باور است که هر نوع رنج روحی یا بیماری روانی نشانه ضعف ایمان است. چنین دیدگاهی اغلب از الهیاتی سطحی و برداشت نادرست از مفهوم «پیروزی در مسیح» سرچشمه میگیرد. برخی موعظهها آنچنان بر شادی، قدرت و پیروزی تأکید میکنند که گویی مؤمن واقعی باید همیشه قوی، آرام و شاد باشد. اما این تصویر، نه تنها با واقعیت کتاب مقدس سازگار نیست، بلکه بار سنگینی از احساس گناه و شرم بر دوش ایماندارانی میگذارد که در سکوت با زخمهای درونی خود میجنگند.
کتاب مقدس هرگز وعده نداده که ایمان، انسان را از رنج مصون میکند. بلکه میگوید: «در جهان برای شما زحمت خواهد بود، ولی دل قوی دارید؛ من بر جهان غلبه یافتهام.» (یوحنا ۱۶:۳۳)مسیح وعده آرامش در نبود رنج نداد، بلکه وعده حضور خود را در میان رنج داد. ایمان، راه فرار از رنج نیست، بلکه قدرت ماندن در میان رنج است.انسان، مخلوقی جسمانی و روحانی است؛ و همانگونه که بدن ممکن است بیمار شود، روان نیز میتواند خسته و مجروح گردد. در واقع، کتاب مقدس انسان را یک کل میبیند، نه مجموعهای جدا از بخشهای روح، نفس و بدن. وقتی ایلیا خسته و افسرده شد، خدا او را موعظه نکرد، بلکه به او نان و آب داد و اجازه داد بخوابد. این تصویرِ لطیفِ خدا، درسی بزرگ برای کلیساست: پیش از آنکه دل را موعظه کنیم، باید زخم را ببینیم.
در طول تاریخ، کلیسا زمانی قوی بوده که «خانه بیماران» بوده، نه «باشگاه کاملان». عیسی خودش گفت:> «بیماران نیاز به طبیب دارند، نه تندرستان.» (متی ۹:۱۲)اما امروز، بسیاری از ایمانداران افسرده در کلیسا احساس میکنند که باید رنج خود را پنهان کنند تا مبادا متهم به ضعف ایمان شوند. این درست برخلاف روح انجیل است؛ انجیل، خبر خوش برای شکستخوردگان و فرسودگان است، نه برای کسانی که ظاهراً همیشه پیروزند.در واقع، بخشی از رشد روحانی در پذیرش محدودیتها و شکستهاست. پولس رسول میگوید:> «از ضعفها و تنگیها و سختیها و آزارها برای خاطر مسیح خرسندم، زیرا چون ضعیفم، آنگاه قوی هستم.» (دوم قرنتیان ۱۲:۱۰)ایمان حقیقی، ایمانِ انکار ضعف نیست؛ ایمانِ پذیرش ضعف در حضور خداست.
از دید الهیات کتابمقدسی، رنج و افسردگی گاهی میتوانند بخشی از فرآیند تقدیس باشند — نه بهعنوان تنبیه الهی، بلکه بهعنوان میدانی برای تجربه عمیقتر فیض. داوود در میان اشکهایش خدا را بهتر شناخت. ایوب در عمق درد گفت: «پیشتر گوشم دربارهات شنیده بود، اما اکنون چشمانم تو را میبیند.» (ایوب ۴۲:۵)این یعنی گاهی در تاریکی، ایمان روشنتر میدرخشد.اما کلیسا چگونه باید پاسخ دهد؟ رهبران و شبانان چگونه میتوانند در برابر افسردگی یا رنج روانی ایمانداران واکنش درست نشان دهند؟ پاسخ در یک واژه خلاصه میشود: شفقت. شفقت یعنی توانایی دیدن درد دیگری بدون قضاوت، و بودن در کنارش بدون تلاش برای «درست کردنش». مسیح، در برابر اندوه دیگران، موعظه نکرد؛ بلکه گریست. وقتی دید مریم برای مرگ برادرش میگرید، خودش نیز گریست (یوحنا ۱۱:۳۵). کوتاهترین آیه کتاب مقدس، اما شاید عمیقترین تصویر از الهیات شفقت باشد: خدای زنده، با انسان گریان میگرید.
برای ایماندارانی چون من که در مسیر غربت و پناهندگی قدم میزنند، افسردگی و اندوه بخشی از واقعیت زندگی است. اما در میان این رنج، حقیقتی شیرین را یافتهام: ایمان من در درد از بین نرفته، بلکه در سکوت و اشک، بالغتر شده است. خدا مرا رها نکرده، حتی اگر گاهی حس نمیکنم. او همان خدایی است که در ویرانههای دل انسان حضور دارد. کاش کلیسا یاد بگیرد که حضور، مهمتر از پاسخ است. گاهی باید در کنار ایماندار افسرده بنشیند، گوش دهد، دعا کند و بگوید: «من با تو هستم، و خدا با ماست.» همین حضور، بیش از هزار موعظه، جان میبخشد.
بیان دیدگاه