سروده ای از :علی ضرغامی
سپتامبر ۲۰۲۶
شب است و شهر،
در آغوشِ سُربیرنگِ یک کابوس
میلرزد
نفسها در گلو محبوس،
میان کوچه های سرد و بی روزن،
قدم از سایه خود نیز میترسد
در این بنبستِ ظلمتپوش،
سیاهی تیغِ عریان در بغل دارد
سخن از روشنایی جرمِ سنگین است
و از هر سو،
تگرگِ تازیانه ، سخت میبارد
کجا رفت آن فروغِ کهنهمرزِ پرغرورِ ما؟
کجا ماندند سوارانِ سپیدِ صبح؟
که این دیوانِ شببیدار،
چنین بر گردهٔ این خاک میتازند؟
نه بانگی میرسد از دور،
نه نوری میچکد از سقفِ این زندان
ولیکن زیرِ این خاکسترِ خاموش،
شراری هست…
شراری گرم و بیپروا،
که آسان دامنِ شب را به آتش میکشد فردا
نگو خورشید مرده
یا سحر خواب است،
که آتش در نهانگاهِ زمین،
پنهان و سوزان است
نوای پتکِ کاوه گر امروز،
میان پردههای کهنه تاریخ،
سرد و خاموش است،
خونِ جوشانش در رگِ فردا
خروشان کاوهای دیگر به سر دارد!
به کنجِ دهلیزهای سردِ این خانه،
پدرها کینه میکارند
و مادرها به پایِ گاهواره،
سرودِ رزم میخوانند
و در سوگِ عزیزانْشان،
عزا برپا نمی دارند!
به جایِ گریه و زاری،
میانِ خاک و خون،
با رقص و پاکوبی
عزیزان را به آغوشِ زمینِ خشکِ تشنه میسپارند!
کفنها پرچمِ رزم است و هر نقشِ مزار این است:
«به فرمانِ حقیقت رفتم اندر قبر با شادی
که تا بیرون کشم از قعرِ ظلمت، نعشِ آزادی»
روزی، کودکانِ خانه
طوفانی ز جنسِ صخره و پولاد
میسازند و این سقفِ گرانِ سربیِ شب را
به رویِ گردهٔ دیوان فرو ریزند!
و فردا…
نه ردّی از شب و دیوانِ شب ماند،
نه نام و نه نشانی،
که این صخرهتباران،
صبحِ فردا را به دستِ خویش میسازند!
تبر آماده است اینک،
و من میدانم این شب،
آخرین کابوسِ این خاک است!
تقاصِ قطرهقطره خونِ پاکِ شبنوردان را،
همین فردا،
از این دیوانِ شببیدار
میگیرند و پاکوبان
بر گورهای سردِ آنان
…سرودِ فتح میخوانند.
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟