سروده ای از: علی ضرغامی
سپتامبر ۲۰۲۶
سنگِ سنگینِ کتیبه،
زیرِ بار قرنها،
رازدارِ پنهان هزاران فتح و ناکامیست.
نامِ کسرا، نقشِ جمشید، از میان رفتهست؛
آنچه مانده، شوکتِ دیرینِ گمنامیست.
در طنینِ گامهای ما بر این آوار،
بانگِ شلاقِ سوارانیست در باران.
ساروج و سنگِ کاخها، امروز
خاکِ پایِ کاروانِ بیشکیبان است و عیاران.
نیزهای کانروزها بر گردهی بادِ دوان میتاخت،
این زمان در عمقِ خاکِ شورهزاران،
تشنه و گمنام،
تن به زنگارِ فراموشی سپرده،
ساکت و آرام…
شیرِ سنگی، پاسبانِ کهنهٔ درگاه،
سر به بالینِ غبارِ تیره میساید و
پیکرِ فرسودهٔ خود را به دستِ باد میسپارد.
آن که روزی تاجِ زرّینش ،
تابانتر از خورشیدِ عریان بود و
،از غرورِ پادشاهی ،مست،
این زمان در چنگِ زنگار و غبارِ قرنهای دور،
استخوانی خُرد و بینام است.
دست بر این ستونِ خسته میسایم،
بوی دودِ آتشِ زرتشت میآید.
وز دلِ این خاکِ لببسته،
نوای پهلوانی پیر، با اندوه میآید:
«هان! ای نوینرهرو!
بر این درگاهِ ویران، دم غنیمت دان!
که ما از مایهٔ هستی در این پیکار،
بجز حسرت چه برچیدیم؟
جلالِ رفته را در گورِ بیروزن،
نهان در پردهٔ تاریکِ شب دیدیم!
شرابی تلخ در جامِ غرور و غفلتِ دیرین،
اگر نوشیدهای، هشدار!
که اینک فرّ و شوکت،
استخوانی خُرد و پنهان است؛
تمامِ نام و آوازه،
غبارِ کهنهای بر طاقِ نسیان است!»
حال، من ماندم و
این پهندشتِ خشک و بیپیوند،
زیرِ چترِ آفتابِ بیدریغِ عصر..
.نیست نایِ شیپورِ فتحی در شکافِ برج،
نه خدیوی کز سریرِ قصر،
حکم براند بر جهانِ خُرد!
هر چه بود و هر چه مینازید بر فردا
،اینک اندر مشتِ باد افتاد و با خود برد..
.ما در این ویرانههای لال و بیرنگِ فراموشی،
از چه میجوییم سهمی جز پریشانی؟
رها کن فخرِ بیحاصل بر این خشت و
تعصّب بر مزارِ کهنهٔ شاهان،
که این خوابِ گران،
زنجیرِ بیداریست! هان!
بنگر کتیبه در سکوتش راز میگوید:
«زندگی، تنها همین دم،
همین یک خشتِ پابرجاست؛
نه در خاکسترِ دیروز،
نه در فردا که بادی پوچ و ناپیداست.
چراغی ساز از این خاکسترِ خاموش!
مبر از یاد،
که فردا را همین امروز باید ساخت.
اگر از یاد و نامِ رفتگان مستی،
بدان هر کس که ره در غیرِ این پوید،
خویشتن را در سرابِ کهنهٔ تاریخ میجوید…»
کتیبه مشعلِ راه است،
نه زنجیرِ غروری کور.
از این تاریخِ پرعبرت،
چراغی برفروز، پرنور!
هر آن کو عبرت از این کهنهصحرا برنمی گیرد،
خودش را در طلسمِ تیرگیها باز میبیند!
من اینک پندِ این ویرانه میگیرم،
به جای ناله بر سنگِ مزارِ جم،
قدم بر صخرهٔ سختِ حقیقت میفشارم،
تا که بر صخره بماند
نقشِ گامی زنده از امروز،
تا که هرگز من نسازم
خانه بر خاکسترِ دیروز!
نظر شما در مورد این نوشته چیست؟