مرغ شبخوان

سروده ای از : علی ضرغامی

اکتبر ۲۰۲۶

شب است و مرغِ شبخوان در قفس، دلتنگ و خاموش است
ز سوز و ناله های میهنم، عالم سیه پوش است

سکوتِ سرد و سنگینی چکیده بر لبِ صحرا
تو گویی غیرتِ کاوه در این سامان، فراموش است

در این ظلمت که دیوِ تیرگی زد خیمه بر میهن
چرا خشمِ پشوتن در سرایِ سینه خاموش است؟

برآمد ناگهان بانگی ز دل، کای وارثانِ نور!
چرا شمشیرِ غیرت با غلافِ کین، هم‌آغوش است؟

خروشا جانِ بی‌تابم! برآور نعره از ریشه
وطن در ماتم و این دشمنِ نادان،قدح نوش است

بکش خنجر، برآور آتش از انبوهِ خاکستر
که مرگِ سرخ، شیرین تر ازین‌ پیمانِ مخدوش است

چو آتش بردمد از خاک و شب در خون فروافتد
سرانجامِ سپاهِ تیرگی، افتادن از جوش است

زند شیپورِ آزادی سپاهِ پارسه در میدان
جهان، فردا از این پیروزیِ جانانه مدهوش است

بماند نامِ ایران زنده و بر تارکِ افلاک

تا ابد ‹ پاینده باد ایران› نوایی در خروش است

دیدگاه

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟