علی ضرغامی
جدایی کلیسای غربی (کاتولیک) و کلیسای شرقی (ارتودوکس) که در تاریخ کلیسا به «انشقاق بزرگ» (The Great Schism) معروف شده، یکی از تأثیرگذارترین وقایع در تاریخ مسیحیت است که نهتنها ساختار دینی جهان مسیحی را برای همیشه تغییر داد، بلکه آغازگر دو سنت مستقل و گاه متضاد در الهیات، عبادت، و فهم مسیحیت شد. این شکاف در سال ۱۰۵۴ میلادی رسماً اعلام شد، اما ریشههای آن به قرنها پیش بازمیگردد. برای درک این جدایی، باید مجموعهای از عوامل تاریخی، الهیاتی، فرهنگی، زبانی، سیاسی و فلسفی را بهصورت درهمتنیده بررسی کرد.
نخستین و مهمترین عامل در جدایی این دو کلیسا، مسئله اقتدار و نقش پاپ بود. در غرب، کلیسای روم بهتدریج ادعا کرد که پاپ بهعنوان جانشین رسول پطرس، اقتدار الهی و مطلق بر کلیسای جهانی دارد. این دیدگاه، که در نهایت منجر به آموزهی «عصمت پاپ» در قرون بعدی شد، برای کلیسای شرق غیرقابلپذیرش بود. ارتودوکسها تأکید داشتند که اقتدار کلیسا باید شورایی باشد، یعنی تمامی اسقفان و پاتریارکها در کنار هم و بهصورت برابر در تصمیمگیریهای کلیسا نقش داشته باشند. از دید کلیسای شرقی، پاپ رم «نخستدرمیان برابرها» بود، نه فرمانروایی مطلق بر کل کلیسا. همین مسئله باعث شد که هرگونه تلاش رم برای اعمال نفوذ بر شرق، به مخالفت جدی و مقاومت ساختاری منجر شود.
عامل دوم، اختلافات الهیاتی بود که بهخصوص در مورد روحالقدس و «فیلیوکوه» بروز کرد. در اصلِ اعتقادنامه نیقیه-قسطنطنیه که در قرن چهارم تصویب شد، آمده بود که روحالقدس «از پدر صادر میشود». اما در غرب، بهویژه در سرزمینهای لاتینیزبان، این اعتقاد رواج یافت که روحالقدس نهتنها از پدر بلکه «از پسر نیز» صادر میشود. این عبارت که به لاتین Filioque خوانده میشود، بهطور رسمی به اعتقادنامه افزوده شد، بیآنکه کلیسای شرق در آن شورا شرکت داشته باشد یا آن را تأیید کند. ارتودوکسها نهتنها این تغییر را از نظر الهیاتی نادرست میدانستند، بلکه آن را نقض اقتدار شوراهای جامع کلیسا تلقی میکردند. این اختلاف درک از تثلیث، به نشانهای از شکافهای عمیقتر بدل شد.
سومین عامل مهم، تفاوتهای فرهنگی و زبانی بود. کلیسای غرب تحتتأثیر فرهنگ لاتین و حقوق رومی، الهیاتی ساختارمند، منطقی و فلسفی را توسعه داد. در مقابل، کلیسای شرق که از سنت یونانی، فلسفه افلاطونی و عرفان شرقی بهره میبرد، به الهیات تأملی و شهودیگرایش داشت. این تفاوت در رویکرد به مسائل دینی باعث شد تا مفاهیم کلیدی همچون فیض، نجات، گناه، تقدیس و حتی تفسیر کتاب مقدس، به شیوههای متفاوتی در دو شاخه مسیحیت توسعه یابد.
عامل چهارم، ساختار سیاسی متفاوت کلیساها بود. پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی، کلیسای رم بهتنهایی در غرب قدرت یافت و نهتنها رهبر معنوی بلکه در عمل حاکم سیاسی بسیاری از مناطق شد. در شرق اما کلیسا همواره زیر سایه امپراتوری بیزانس و امپراتورانی قرار داشت که خود را محافظ کلیسا میدانستند و در امور دینی دخالت میکردند. این وابستگی و همزیستی میان دولت و کلیسا در شرق، با استقلال نسبی کلیسای غربی در تضاد بود و موجب سوءتفاهمهایی عمیق در شیوه اداره کلیسا شد.
در نهایت، رویداد رسمی انشقاق در سال ۱۰۵۴ میلادی رخ داد، زمانی که نماینده پاپ، کاردینال هامبرت، در کلیسای ایاصوفیه قسطنطنیه، حکم تکفیر پاتریارک میخائیل سرولاریوس را بر محراب گذاشت. پاتریارک نیز در پاسخ، پاپ و همراهانش را تکفیر کرد. گرچه در آن زمان این عمل بهمثابه جدایی کامل دیده نمیشد، اما در عمل، این تکفیر متقابل آغازگر دو مسیر مستقل برای کلیسای غرب و شرق شد.
پس از این جدایی، تفاوتهای بیشتری میان دو کلیسا به وجود آمد یا برجستهتر شد. کلیسای کاتولیک الهیاتی توسعهمحور و نظاممند بنا نهاد، با تمرکز بر مفاهیمی چون کفاره جزایی، برزخ، مفهوم خاصی از فیض و نجات، اعتراف به کشیش، و تمرکز بسیار بر احکام کلیسایی. در مقابل، کلیسای ارتودوکس بیشتر بر الهیات عرفانی، اتحاد با خدا (تئوسیس)، اسرار مقدس (Sacraments) بهعنوان ابزارهای فیض، و حفظ سنت اولیه کلیسا تأکید داشت. در کاتولیسیزم، ساختار کلیسا حول پاپ متمرکز شد، اما در ارتودوکسی، کلیسا به مجموعهای از کلیساهای ملی خودمختار تبدیل شد که پاتریارکهای آنها دارای استقلال بودند. همچنین، در آیینها و سبک عبادت نیز تفاوتهایی پدید آمد؛ از جمله در استفاده از نان فطیر در عشای ربانی توسط کاتولیکها، در حالی که ارتودوکسها از نان ورآمده استفاده میکنند. حتی سنتهای ظاهری مانند لباس روحانیون، زبان دعا، نمادهای مقدس (آیکونها)، و نحوه اجرای مراسم عبادی، نمودهای متفاوتی یافتند.
این تفاوتها تا به امروز ادامه دارند و علیرغم برخی تلاشهای دوجانبه در قرن بیستم برای گفتوگو و نزدیکی، هنوز وحدت رسمی میان این دو شاخه برقرار نشده است. انشقاق بزرگ، نهتنها یک حادثه تاریخی، بلکه انعکاسی از دو روح متفاوت در درک مسیحیت است؛ روحی عقلگرای ساختارمحور در غرب و روحی عرفانی و سنتمحور در شرق. این دو شاخه، گرچه ریشه در یک ایمان واحد دارند، اما اکنون دو روایت موازی و مستقل از ایمان مسیحی را به جهان ارائه میدهند.
بیان دیدگاه